حمید یزدان پرست
دوشنبه، ۳ فروردین ۱۴۰۵
امشب نمیدانم چه خبر است که ماشینهای نوپو و نظامیان میدان را ترک کردهاند و تنها یک ضدهوایی مانده است. مردم شعار میدهند: «هیهات منّا الذله». در جنوب میدان هم دو موکب برپا شده است: یکی مال آذربایجانیهاست، چای میدهد و نوحه پخش میکند: «هانسی گروهین بِلَه مولاسی وار؟/ شیعهلَری حضرت عباسی وار» (کدام گروه چنین مولایی دارد؟ شیعیان سروری همچون حضرت عباس دارند). من که هیچ شعار ترکی را این اندازه دوست ندارم؛ به طوری که از شدت هیجان نمیتوانم با آنهایی که از ته دل فریاد میزنند و آن را بر زبان میآورند، همنوایی کنم. قبلاً نوشتم که آن سید عراقی در تشییع شهیدان ناو میگفت: «اهل اذربیجان مجنون العباس» (آذری ها شیفتة عباس اند). گفتم کی دیوانة او نیست؟
امشب فروشگاه کتابی که در پشت این موکب است، باز کرده. فروشگاههای دیگر اطراف نیز کمکم دارند باز میکنند. خودش نشانة اعتماد و اطمینانی به برقراری ثبات و امنیت است.
عجب! ماشینها نوپو هنوز در میدان هستند، اما جایشان را عوض کردهاند و درستش نیز همین است. حالا یک تویوتا که تیربار برفراز دارد، به طرف خیابان انقلاب رفت و از بلندگویش این شعر یا رجز شبیه بحر طویل پخش میشد که قشنگ و حماسی بود، گرچه نوشتنش جانکندن میخواهد، از بس تند و ضربی میخواند و یکباره قفل میکنم و از نوشتن بازمیمانم، اما خواننده گویی فنرش در رفته باشد، میتازد و احساسی آمیخته از شعف و اندوه و حسرت و حیرت و تحسین در من پدید میآورد، آن هم باز درباره حضرت عباس(ع):
خلیلعصمت، کلیمغیرت، مسیحسیما، ذبیحسیرت
حسنکرامت، حسینقامت، علیشمائل، ابوالفضائل
همینجور پیش میرود که نمیتوانم همنوردی کنم و از شدت هیجان نزدیک است جانم درآید:
حسین بعد از تو خونجگر شد، کنارت آمد شکستهتر شد
ابوالعجائب، ابوالغرائب، ابوالخصائل، ابوالفضائل
کاش حداقل این ماشین میایستاد و کامل میشنیدم! خدا کند شبی یکی از مداحان آن را بخواند یا بحر طویلی در هر موضوع که مناسب است، بخواند. پیشدرآمد شعر نیمایی است، با کلی شور و هیجان. چه جالب، همین الان زنی رد شد که دو پسرش را گذاشته در یک گاری و مثل بار، حملشان میکند. یاد داستان حضرت یوسف(ع) افتادم که نوشتهاند سبب ابتلایش این بود که در کودکی، روزی در آینه نگریست، جمال خویش بر کمال دید، گفت: «اگر من غلام بودیمی، مرا به چند خریدندی؟» در غیرت حق نگنجید، او را فروختند به هفده درهم ناسَخته! دلم نمیآید بروم بدجنسی کنم و بپرسم: «ای بانو، این متاع به چند میفروشی؟» یعنی این کودکان بی گناه را که مثل جعبه میوه درون گاری گذاشته ای! ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟